![]() |
![]() |
|
| موبایل و عشق و عکس و فیلتر شکن و هک و اس ام اس و دانلودستان |
ادامه مطلب |
|||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:51 توسط اشکان |
|
ادامه مطلب |
|||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:44 توسط اشکان |
|
|
خدا از من پرسید: دوست داری با من مصاحبه کنی؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 16:33 توسط اشکان |
|
|
فرانسه: رومئو و ژولیت و جمال رومئو توی متروی سن ژرمن ژولیت را دید و احساس کرد تمام تنش گرم شده است. شب وقتی کنار رودخانه قدم می زدند، ژولیت گفت که سردش شده است. با هم به خانه رومئو رفتند و شب را با هم گذراندند، اما عشقی دیگر در انتظار بود، وقتی که رومئو، فرانسوا خواهر ژولیت را دید، عاشقش شد. ژولیت عصبانی شد و با پی یر، پدر رومئو رابطه برقرار کرد. ژانین، همسر پی یر وقتی دید شوهر پنجاه و هفت ساله اش با یک دختر بیست و سه ساله روی هم ریخته است، با جمال شاگردش که مراکشی بود و بیست و پنج سال از او کوچکتر بود، رابطه برقرار کرد. رومئو یک هفته ای با فرانسوا گذراند، اما فرانسوا نمی توانست به رابطه اش با رومئو ادامه دهد، رومئو به اندازه کافی چیزی نبود که فرانسوا می خواست. رومئو تنها ماند و به خانه برگشت. وقتی در خانه ژولیت را در کنار پدرش دید، به توالت رفت و ساعتها گریه کرد. ژولیت و پدر از گریه او بیدار شدند. آنها از آن پس تصمیم گرفتند همه با هم زندگی کنند، جمال، ژولیت، فرانسوا، پیر، رومئو و ژانین. هشت سال بعد رومئو و ژولیت احساس کردند همدیگر را دوست دارند، به همین دلیل تصمیم گرفتند دیگر همدیگر را نبینند. چون می ترسیدند عاشق هم بشوند و آزادی شان را از دست بدهند. ![]()
آلمان: رالف و هانا
رالف وقتی شش ساله بود عاشق لی لی مارلین شد، بعدها وقتی فهمید لی لی با گشتاپو همکاری می کرد، قلبش شکست و احساس تنهایی کرد. پدرش او را در سن هشت سالگی ترک کرد. مادرش نیز در سن سیزده سالگی ازدواج کرد و با وجود اینکه رالف عاشقش بود، اما هیچ وقت او را نبخشید و هرگز با او کلمه ای سخن نگفت. برادرش وقتی شانزده ساله بود برای همیشه به آمریکا رفت و او قسم خورد که دیگر برادرش را نبیند. خواهرش در سن 18 سالگی خودکشی کرد و رالف تنهای تنها ماند. او عاشق فاسبیندر فیلمساز بزرگ آلمانی شد، اما وقتی خبر خودکشی او را شنید، فقط توانست کنار راین برود و گریه کند. وقتی سی و سه ساله بود وولف، سگ ژرمن شپرد را به خانه آورد و عاشقش شد. وقتی سی و نه ساله شد احساس کرد که از هانا، زن سی ساله ای که در آپارتمان پائینی زندگی می کرد خوشش می آید. یک شب هانا را به خانه دعوت کرد و با هم شراب خوردند، یک ماه بعد با هانا به دیسکو رفتند، یک سال بعد هانا او را به خانه دعوت کرد تا سگ تریر خودش را به او و وولف نشان بدهد. یک ماه بعد آنها به سفر پاریس رفتند و با هم عشقبازی کردند. از آن پس آنها هر روز با هم بودند، در مورد فلسفه و شعر حرف می زدند، با هم آبجو می خوردند، با هم می رقصیدند. یک روز هانا گفت: من فکر می کنم اگر چند سال دیگه با هم باشیم ممکنه عاشق هم بشیم، من می ترسم. رالف گفت: شاید. آنها تصمیم گرفتند از هم جدا شوند، سه روز گذشت، صبح ساعت نه هانا در زد، رالف که مثل همیشه غمگین بود، در را باز کرد، پاپی سگ هانا پرید توی خانه و رفت سراغ وولف. هانا به رالف گفت: ما نمی تونیم از هم جدا بشیم. رالف گفت: تو هم مثل من دلتنگ شدی؟ هانا گفت: نه، ولی احساس می کنم پاپی عاشق وولف شده. آن چهار نفر سالها با هم زندگی کردند. ![]() ![]() برای دیدنه بقیه مطالب بر روی ادامه مطلب کلیک کنید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 15:35 توسط اشکان |
|
|
هيچ واژه اي برايم مقدس نيست،جز عشق و آزادي.
عشق يعني لبخند زدن
عشق يعني غم ِ دل به دوست گفتن!
عشق يعني درد ِ دل كردن
عشق يعني لبخند زدن براي يك دوست
عشق يعني دوست بودن با غريبه ها!
عشق يعني خنديدن!
عشق يعني راحت خنديدن!
عشق يعني شاد بودن
عشق يعني راحت شاد شدن
عشق يعني شاد كردن ِ ديگران
عشق يعني بخشش
عشق يعني لذت بردن از بخشش
عشق يعني لذت بردن از زندگي
عشق يعني عيش و نوش
عشق يعني گذشت
عشق يعني فراموش كردن
عشق يعني ساده بودن
عشق يعني مهرباني
عشق يعني محبت
عشق يعني برخورد دوستانه و صميمانه
عشق يعني زندگي را سخت نگرفتن
عشق يعني حرص نخوردن
عشق يعني درد ِ دل كردن
عشق يعني گاهي اشك ريختن
عشق يعني با احساس بودن
عشق يعني اشك ريختن با صداي استاد شجريان!
عشق يعني لذت بردن از زيبايي
عشق يعني زير باران خيس شدن و لذت بردن
عشق يعني راحت و آزاد بودن
عشق يعني منفعت طلب نبودن
عشق يعني در حال بودن
عشق يعني برنامه ريزي نكردن!
عشق يعني بي هدف بودن!
عشق يعني بهانه نگرفتن
عشق يعني رك بودن
عشق يعني خود بودن
عشق يعني به دروغ ِ خود اعتراف كردن
عشق يعني خوش بودن و تلاش براي خوشي
عشق يعني دوستان رو فراموش نكردن
عشق يعني از دوستي يادي كردن
عشق يعني فريب ندادن
عشق يعني عصيان كردن
عشق يعني وابسته نبودن
عشق يعني كسي نبودن و كسي بودن!
عشق يعني چيزي نبودن و چيزي بودن!
عشق يعني دلداري دادن
عشق يعني بي رحم نبودن
عشق يعني خودخواه نبودن
عشق يعني پرتوقع نبودن
عشق يعني حق شناس بودن
عشق يعني قدرشناس بودن
عشق يعني قانع بودن
عشق يعني سازش كردن
عشق يعني عيب جو نبودن
عشق یعنی صلح
عشق یعنی آرامش
عشق یعنی رهایی
عشق یعنی آزادی
عشق یعنی همه ی این خوبی ها!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 15:23 توسط اشکان |
|
|
برادرم بهروز خیلی توکار اینترنت وکامپیوتر بود همیشه به من می گفت: بهار بیا امروز چه کشفی کردم ؟ با فتوشاپ تغییر چهره داده و خودش را شبیه محمدرضا گلزار کرده بود بعد می گفت: حالاببین دخترها چه ضعفی برام می روند، گفتم:آخرش که چی؟ گفت: تو نمی دونی وقتی به یکیشون می گم دوستت دارم چیکار می کند! تازه این عکس ها روبه هرکسی نشون نمی دهم وقتی خوب التماسم کردند نشون می دم حالا این file عکس های ارسالی ببین بعضی از این دخترها واقعا بچه اند این یکی پیر دختره ! با خنده گفتم:حالا با این همه دوست دختر چه جوری حرف می زنی؟ خیلی جدی گفت: با هرکدومشون یک ساعت خاص صحبت می کنم بیشتر از 10 دقیقه ا حرف نمی زنم زیادیشون میشه این جوری دفعه بعد چشم انتظارم باقی می مونند بهش گفتم:آقای زرنگ مواظب باش انقدرکه تو دیگران را به اسیری می گیری خودت اسیر نشی ، گفت:بهارجون قربون دلسوزی هات برم داداشت را دست کم نگیر! چند وقت بعد دیدم بهروز سرحال نیست کم حرف شده ازش پرسیدم گفت چیزی نیست فقط خسته ام ، تا اینکه سکوت بهروز شکسته شد گفت:بهار تو راست گفتی من اسیر شدم نمی دونم تقاص کدوم دلشکسته رو میدم؟ گفتم:داری نگرانم می کنی بگو چه اتفاقی افتاده؟ گفت: 4ماه پیش تو googel با وبلاگ دختری آشنا شدم چیزهایی که می نوشت مثل اینکه از قلب من می نوشت بعد از کلی دونده گی بهش pm دادم باهاش رابطه برقرارکردم تا اینکه اسیرش شدم با تعجب گفتم:یعنی انقدر حرفه ای حرف می زد! گفت: نه ، اتفاقا وقتی بهش می گفتم دوستت دارم میگفت چرند نگو آخه وقتی کسی طرفشو نمی بینه برای چی احساساتش را خرج کنه بهش می گفتم دوست دارم باهات ازدواج کنم اون تهیدم میکرد الان می ره و حوصله چرت و پرت منو نداره هیچ طوری نمی تونم احساساتم را بهش نشون بدهم بهار من بهش علاقه دارم دیگه حوصله چت با دیگران رو ندارم فقط با ستاره دنیا برام قابل تحمله گفتم:پس اسمش ستاره است، گیج شده بودم روز به روز بهروز پژمرده تر می شد بعضی روزها دانشگاه هم نمی رفت یک روز بهش گفتم:چیزی شده؟ خسته گفت:نه چیزی نیست، گفتم:اگر دوست نداری حرف بزنی نزن اما نگو چیزی نشده ، یکدفعه بغضش شکسته شد وگفت:تو می خوای چی بگم از دلی که تو وجودم نیست از عشقی که لگدمال شد واز روحی که... نذار بیشتر ازاین بگم خیلی خرابم اون منو باور نمی کنه، گفتم :کی؟ گفت:تنها شب ها برام قشنگ مونده چون ستاره توش چشمک می زنه. باخنده گفتم:بارک الله شاعر هم شدی همون ترم بهروز شاگرد اول کلاس مشروط شد این یک زنگ خطر بود تصمیم گرفتم جدی با بهروز صحبت کنم گفتم: تاکی می خواهی این کار ادامه بدهی آخه این دختره ارزشش رو داره ؟ گفت:نمی دونم همیشه دوستی های اینترنتی را مسخره می کردم اما خودم... چند دفعه باهاش دعوام شد اما هردفعه دلم طاقت نمی آورد می رفتم آشتی یک مدت تصمیم گرفتم چت نکنم فایده ای نداشت یک سری بهش گفتم حالا که پیشنهادم رو قبول نمی کنی فقط عکست رو نشونم بده یا با voice صدایت را بشنوم من، حتی webcam را براش روشن کردم تا باورم کنه اما اون میگفت من برای خودم ارزش هایی دارم که واسه اون حاضرم جونم را بدم آخر سری گفت:بیا آی دی های هم دیگه رو egnore کنیم این جوری همدیگر را فراموش می کنیم گفتمش ستاره این را از من نخواه تواگر دوست داری این کار را بکن، بهار اون اشک های منو دید اما دلش نرم نشد ازت می خواهم باهاش حرف بزنی شاید تاثیری داشته باشد، من که حیران از اشک های بهروز بودم با خودم گفتم این یا عشق است یا یک مصیبت که گریبان بهروز را گرفته با اینکه اعتقادی به دنیای چت نداشتم به خاطر بهروز قبول کردم اما مدت ها بود که ستاره on نشده بود تا اینکه یک شب بهروز.... باهیجان خبرآمدنش را داد با سلام شروع کردم و خودم را معرفی کردم بعد از مکث نسبتا کوتاهی برخلاف انتظارم تحویلم گرفت وشروع به صحبت کردیم تمام وضعیت بهروز را برایش توضیح دادم بعد از تموم شدن حرفهام گفت : اول بگوبهروز پیشت است؟ گفتم: اره گفت ازت خواهش می کنم از اتاق بیرون بره تا شروع کنم ، بهروز بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت گفتم: شروع کن اون از اتاق بیرون رفت ، گفت: بسیار خب، توی این مدت من عشق اونو باور کردم اما اون درحال تلاشه که این دوست داشتن را به شیوه های مختلف که فکر کنم بهتون گفته ثابت کنه اما من درخانواده سنتی بزرگ شدم که این برخوردها را قبل از ازدواج را تایید نمی کنند من از اینکه بهروز دچا ر این پریشونی شده ناراحتم حالا شما ازمن چه میخواهید؟ گفتم: نمی دانم فقط می خواهم که برادرم به حال طبیعی برگرده و حقیقت زندگی را باور کنه گفت: یعنی شما می گید خودش وعشقش را قبول کنم وبه تمام اعتقاداتم پشت کنم این محاله! خسته شده بودم بیش از یک ساعت حرف زده بودیم اما به نتیجه نرسیده بودم وگفتم:آخرش چی نمی خواهید این قضیه را تمام کنید ؟ یکی بیرون این در منتظر نشسته! گفت:برادرت خیلی بچه است اون فکر می کنه همه چیزو میدونه من هم از این وضعیت خسته شدم یک پیشنهاد دارم اما می دونم که اون ظرفیتش را نداره ، تنم یخ کرد گفتم : چه پیشنهادی؟ گفت: آدرسم را بهت می دهم اما باید برای همیشه قید من را بزند تا هم من وهم او به زندگی آروم خودمون برگردیم درضمن وجود تو هم لازمه.گفتم:باشه ،گفت:این کار را برخلاف میلم انجام دادم برای اینکه می خواهم ثابت کنم که دنیای چت با دنیای واقعی تفاوت می کنه گفتم :ازت ممنونم اما چه جوری باید بشناسیمت ؟ گفت:من عکس بهروز را دیدم درضمن به هرکی بگید ستاره محبی من را میشناسند.
وارد بازی خطرناکی شده بودم اما باید تا آخر این بازی می رفتیم وقتی این خبر را به بهروز دادم باورش نمی شد دوباره شادی باهاش آشتی کرده بود و درآخر شرط ستاره را گفتم و او نیزگفت سعی خودم می کنم. یک هفته بعد رهسپاره شهر ستاره شدیم دیر وقت بود که رسیدیم تمام شب رو بهروز تو هتل به اولین جمله ای که به ستاره می گفت فکر می کرد می گفت بیشتر از اینکه دلم بخواهد صورتش رو بشنوم دلم می خواهد صدایش را بشنوم اما نه هردوتاش من را راضی می کنه، سعی کردم بهروز را با رویاهاش تنها بگذارم تا اینکه فردا صبح پرسان پرسان محل کار ستاره را پیدا کردیم تابلو آن نوشته بود مرکز توانبخشی مهر استان... بدون هیچ توجه ای وارد شدیم از یک خانمی درباره ستاره پرسیدیم برخلاف انتظارم گفت بله الان می آیند خدمتتون بعد از چند لحظه خانم جوانی وارد شد باورمان نمی شد که اون ستاره باشد بعد از سلام واحوالپرسی بهروز گفت: فکر نمی کردم ببینمت دیگه هیچی از خدا نمی خواهم حالا ستاره توهم یک کلمه حرف بزن بگو که تو هم خوشحالی بگو که همه چیز تمام شد ، اما سکوت ستاره شکسته نشده بود فقط یک کاغذ از توی کیفش بیرون اورد و چیزی نوشت وبا چشمان اشک بار جلوی ما گذاشت نوشته بود من حرفی برای گفتن ندارم آخه من کر و لال هستم بعد نوشت یادته گفتی دلم می خواهد صداتو بشنوم اما من صدایی نداشتم بهتره هر کدوم ما به زندگی آروم خودمون برگردیم اینجوری بهتره، برای همیشه خداحافظ و خیلی آروم رفت بدون آنکه جواب خداحافظی اش رو بدهیم بهروزفقط آروم می گفت باورم نمی شه ، حال مساعدی نداشت به شهرمون برگشتیم مدتها طول کشید تا بهروز به حال طبیعی خودش برگشت ازم خواست به شهر ستاره برویم گفت این بار می خواهم عاقلانه تصمیم بگیرم اما تقدیر خواب دیگه ای برایش دیده بود بعد از آن تاریخ ستاره از آن شهر رفته بود اماچه شهری کسی چیزی نمی دانست و بهروز را به همراه یک خیال به شهرمون برگرداندم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 11:58 توسط اشکان |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 15:49 توسط اشکان |
|
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 18:2 توسط اشکان |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10:42 توسط اشکان |
|
||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 10:34 توسط اشکان |
|
|
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند: «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 9:38 توسط اشکان |
|
|
||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 11:34 توسط اشکان |
|
||||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام من اشکان 18 ساله از آمل هستم . اگه کاری با من دارید این ایمیلم هستش hidd3n.band@yahoo.com اينم شمارم اگه كاري داريد بزنگيد 09356320850 نظر هم يادتون نره.
|
| پیوندها |
|
بزرگترين سايت هك در ايران بهترين لينك باكس ايران عكسستان <<<== كرم كامپيوتر ==>>> دانلود نرم افزارهای رایگان جهان بازی |
|
RSS
|
